تبليغاتX
دل نامه ها
 
جان که فرو شد به عشق زنده جاوید گشت
 
برایم هزار ساله شوی!
  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:55  توسط باران  | 
این روزها غمگین تر از خودم کسی رو سراغ ندارم!
  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:41  توسط باران  | 
اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديً وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

21 سپتامبر 2009، پرينستون
  نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:16  توسط باران  | 

مرا عاشقي شيدا فارغ از دنيا
توکردي، تو کردي
مرا عاقبت رسوا مست و بي پروا
تو کردي، تو کردي
نداند کس، جانا،چه کردي چه ها کردي با ما چه کردي
دوچشمم چو دريا، در افشان گهر زا تو کردي، تو کردي
روان از چشم ما، گهرها درياها، تو کردي، تو کردي
نه يک دم از جورت فغان کردم نه دستي سوي آسمان کردم
منم اکنون چون خاک راهي غباري در شام سياهي
اگر مهري رخشد تو آن مهري اگر ماهي تابد، تو آن ماهي
اگر هستي پايد، تو هستي اگر بودي بايد تو بودي
بي لطف و صفا، باشد به خدا، بي تو هستي ها
از ديدارت، از رخسارت، اي جان بينم، سرمستي ها
شميم روح افزايي
مشکي، عودي، چنگي رودي

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:42  توسط باران  | 

در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان می‌گوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:36  توسط باران  | 

محو در گستره‌ی آبی نقاشی‌ها

غزلی چیده ام از زمزمه‌ی کاشی‌ها

 

باز در خلسه‌ام آواز «بنان» می‌پیچد

حافظ آهسته مرا برده به خوش‌باشی‌ها

 

بر سرم سایه‌ی ابر کلماتی است شهید

شب رویایی شاعر شدن کاشی‌ها!

 

شب گل انداخته ازجلوه ی طاووسی تو  ؟! 

یاقلم موی تودرپرده ی نقاشی ها ؟

  

ذفترم باغچه‌ ی نرگس شیرازی توست

کار چشمت شده سر مشق غزل‌پاشی‌ها!

 

طرح لبخند تو را ماه به ماهی ها گفت

شور انداخته در برکه ای ازکاشی ها 

 

می تراودبه لبت آیه ی تحریم شراب    

که پراکنده شده حلقه ی عیاشی ها  

 

هیجانی ازلی ریخته‌ای در غزلم

منم و کوچه‌ی رندی‌ها  قلاشی‌ها

 

شعر من یک ورق از باغچه‌ی شب بویت

شرح سربسته‌ای از فلسفه‌ی گیسویت!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:23  توسط باران  | 
نمیکنم گله ای لیک ابر رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی!

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:10  توسط باران  | 
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

 دلتنگی و تنهایی روز جمعه ام رو با رندان مست شجریان سپری کردم مخصوصا که من عاشق دستگاه همایونم!

امروزصبح هم که اومدم سر کارصدای شجریان از اتاق توبه گوشم میرسید اما بدان حریم مرا راهی نبود!

هر چه گوش تیز کردم این  آوای آشنا تکراری نمینمود!

بالاخره فهمیدم که اون تصنیف زیبا چی بود

 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:33  توسط باران  | 

وقتی که در هوای مه‏آلود نفس، دل بهانه باران گرفت. ابرهای رمضان گفتند: زمزمه های تو در سحر شنیدن روح بارانی است که بر کویر می‏بارد و نوای «ربنا» آه! همان آوازی است که استواری کوه را دگرگون می‏کند، خواب مرداب را برهم می‏زند و تصویر نورانی عشق را برای دل به تصویر می‏کشد. و این دیدار از وادی دگرگونی به نشانی ابرهای رحمت مرا آورد زیر باران «یا رب‏»......

گفتند تو همان مهربانی هستی که مهربانی‏ات بر تمام هستی سایه گسترده است و من زیر سایه مهرت رحل اقامت افکندم تا نگاهم کنی که مبادا از راه مستقیم تو منحرف شوم و به دره گناه سقوط کنم. و نشان مهر تو برای من همین بس که نه رهایم کردی و نه لحظه‏ای مرا به خود واگذاشتی. حال ای مهربان بگو جز تو کسی را دارم که فریادش کنم «خدایا جز تو کیست مرا!

این زمزمه در دل بارانی من رعد امید و برق توکل می‏زند و صدای آن، خیال هرچه غیر تو را برهم می‏زند. پس ای امید نا امیدی من جز تو چه کسی را دارم که بر او توکل کنم. بگذار تنها تو را بخوانم و آنچه را خواهانم فقط از تو بخواهم و تو آیا آرزوهایم را پاسخ می‏دهی؟ و در کارم نظر می‏افکنی؟ که من آرزو دارم حال خوشی را که به واسطه نفسم، غارت شد باز گردانی و مرا حال کسی دهی که به بارگاه عزت تو ره یافته است.

«خدایا جز تو کیست مرا!!‏» رب مهربان من! کار من به بن‏بست‏شکست، خورده است و می‏دانم نظر تو عالمی را دگرگون می‏کند، به آن کسی که غیر از تو کسی ندارد گوشه چشمی نظر می‏افکنی تا در امری که برایش مقرر کردی راه رسیدن به تو را بیابد؟

خدای من! تو حکمی بر من مقرر کردی و من در آن حکم آنچه خواهش نفسم گفت، کردم. حتی مراقب نبودم که حیله آن به دام شیطان گرفتارم کند. وسوسه‏ام کرد فریبش خوردم فریبم داد و مرا تا سرزمین شوم گناه آورد. پس من احکامت را ندیدم و از مرز حدودی که قرار داده بودی گذشتم. حتی قضا و قدر هم مرا راهی نشان نداد که به سمت‏بلد نروم. رفتم، ماندم، گرفتار شدم، فلت‏به بندم کشید اما باز در آن وقت گرفتاری هم می‏دانستم باید تو را بخوانم که ستایش تو راه  رهایی دل های دربند است. پس به سویت آمدم پس از آن تقصیری که کردم. اما این بار عذر خواهم و پشیمان، غمگین و دلشکسته، ای صاحب دل های شکسته! می‏گویند آواز دل های شکسته خوش‏تر است. اینک من آن «منکسری که به سمت تو آمده با دستهای پرنیازی که گذشت طلب می‏کند، با نگاه شرمنده‏ای که آمرزش می‏خواهد، با کوله‏بار بسته‏ای از عشق که گریزان از هرجا پناه تو را می‏خواهد!

الهی من به آنچه کرده‏ام معترضم و حتی می‏دانم گناهانم نشانی بر من گذاشته‏اند که جایی پناهم نمی‏دهند و قسم به لطف تو که بی‏پناهان را تنها بارگاه عفو و رحمت توست که پناه می‏دهد.

پس ای مهربان، اینک بنده‏ای را بنگر که زیرباران تو به تمام دلش شسته گشته است و با دلی نمناک و با کوله‏باری پر از شکسته دلی هر کجا رفته است، در هر کس را زده است پاسخش نداده‏اند فقط توانسته است‏به نشانی فطرت بارگاه رحمت تو را بیابد. پس به وسیله سوز دل در می‏زند و با آه اشک، صاحبخانه را می‏جوید، درمی‏گشایی؟

وقتی تو در بگشایی من فقط می‏گویم، خیس باران توبه‏ام، از سرمای دگرگونی می‏لرزم، هر کجا رفتم در به رویم نگشودند، پناهم ندادند. گرمای مهر تو را می‏خواهم در حالی که عذرخواه و پریشانم.

ای صاحب رحمت!عذر تقصیرات مرا بپذیر، به سختی حالم ترحم کن و بند اندوه از دلم بگشا که من دراین سرمای غفلت چیزی ندارم جز زبان عذرخواهی و شرم !

گویندبه دلشکستگان نزدیک است

مانیزدلشکسته داریم ای دوست!

 

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:42  توسط باران  | 
ترجیح میدم در برابر سوال های ذهنم مهر سکوتی بر آن بزنم و مثل غریبه ها از کنار خیلی چیز ها بگذرم ........

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:7  توسط باران  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM