جان که فرو شد به عشق زنده جاوید گشت |
مرا عاشقي شيدا فارغ از دنيا
توکردي، تو کردي
مرا عاقبت رسوا مست و بي پروا
تو کردي، تو کردي
نداند کس، جانا،چه کردي چه ها کردي با ما چه کردي
دوچشمم چو دريا، در افشان گهر زا تو کردي، تو کردي
روان از چشم ما، گهرها درياها، تو کردي، تو کردي
نه يک دم از جورت فغان کردم نه دستي سوي آسمان کردم
منم اکنون چون خاک راهي غباري در شام سياهي
اگر مهري رخشد تو آن مهري اگر ماهي تابد، تو آن ماهي
اگر هستي پايد، تو هستي اگر بودي بايد تو بودي
بي لطف و صفا، باشد به خدا، بي تو هستي ها
از ديدارت، از رخسارت، اي جان بينم، سرمستي ها
شميم روح افزايي
مشکي، عودي، چنگي رودي
در مثنوی الهینامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران میگذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانهاش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمیتوانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان میگوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. میکوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذراندهام و میتوانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.
محو در گسترهی آبی نقاشیها
غزلی چیده ام از زمزمهی کاشیها
باز در خلسهام آواز «بنان» میپیچد
حافظ آهسته مرا برده به خوشباشیها
بر سرم سایهی ابر کلماتی است شهید
شب رویایی شاعر شدن کاشیها!
شب گل انداخته ازجلوه ی طاووسی تو ؟!
یاقلم موی تودرپرده ی نقاشی ها ؟
ذفترم باغچه ی نرگس شیرازی توست
کار چشمت شده سر مشق غزلپاشیها!
طرح لبخند تو را ماه به ماهی ها گفت
شور انداخته در برکه ای ازکاشی ها
می تراودبه لبت آیه ی تحریم شراب
که پراکنده شده حلقه ی عیاشی ها
هیجانی ازلی ریختهای در غزلم
منم و کوچهی رندیها قلاشیها
شعر من یک ورق از باغچهی شب بویت
شرح سربستهای از فلسفهی گیسویت!
به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
دلتنگی و تنهایی روز جمعه ام رو با رندان مست شجریان سپری کردم مخصوصا که من عاشق دستگاه همایونم!
امروزصبح هم که اومدم سر کارصدای شجریان از اتاق توبه گوشم میرسید اما بدان حریم مرا راهی نبود!
هر چه گوش تیز کردم این آوای آشنا تکراری نمینمود!
بالاخره فهمیدم که اون تصنیف زیبا چی بود
وقتی که در هوای مهآلود نفس، دل بهانه باران گرفت. ابرهای رمضان گفتند: زمزمه های تو در سحر شنیدن روح بارانی است که بر کویر میبارد و نوای «ربنا» آه! همان آوازی است که استواری کوه را دگرگون میکند، خواب مرداب را برهم میزند و تصویر نورانی عشق را برای دل به تصویر میکشد. و این دیدار از وادی دگرگونی به نشانی ابرهای رحمت مرا آورد زیر باران «یا رب»......
گفتند تو همان مهربانی هستی که مهربانیات بر تمام هستی سایه گسترده است و من زیر سایه مهرت رحل اقامت افکندم تا نگاهم کنی که مبادا از راه مستقیم تو منحرف شوم و به دره گناه سقوط کنم. و نشان مهر تو برای من همین بس که نه رهایم کردی و نه لحظهای مرا به خود واگذاشتی. حال ای مهربان بگو جز تو کسی را دارم که فریادش کنم «خدایا جز تو کیست مرا!
این زمزمه در دل بارانی من رعد امید و برق توکل میزند و صدای آن، خیال هرچه غیر تو را برهم میزند. پس ای امید نا امیدی من جز تو چه کسی را دارم که بر او توکل کنم. بگذار تنها تو را بخوانم و آنچه را خواهانم فقط از تو بخواهم و تو آیا آرزوهایم را پاسخ میدهی؟ و در کارم نظر میافکنی؟ که من آرزو دارم حال خوشی را که به واسطه نفسم، غارت شد باز گردانی و مرا حال کسی دهی که به بارگاه عزت تو ره یافته است.
«خدایا جز تو کیست مرا!!» رب مهربان من! کار من به بنبستشکست، خورده است و میدانم نظر تو عالمی را دگرگون میکند، به آن کسی که غیر از تو کسی ندارد گوشه چشمی نظر میافکنی تا در امری که برایش مقرر کردی راه رسیدن به تو را بیابد؟
خدای من! تو حکمی بر من مقرر کردی و من در آن حکم آنچه خواهش نفسم گفت، کردم. حتی مراقب نبودم که حیله آن به دام شیطان گرفتارم کند. وسوسهام کرد فریبش خوردم فریبم داد و مرا تا سرزمین شوم گناه آورد. پس من احکامت را ندیدم و از مرز حدودی که قرار داده بودی گذشتم. حتی قضا و قدر هم مرا راهی نشان نداد که به سمتبلد نروم. رفتم، ماندم، گرفتار شدم، فلتبه بندم کشید اما باز در آن وقت گرفتاری هم میدانستم باید تو را بخوانم که ستایش تو راه رهایی دل های دربند است. پس به سویت آمدم پس از آن تقصیری که کردم. اما این بار عذر خواهم و پشیمان، غمگین و دلشکسته، ای صاحب دل های شکسته! میگویند آواز دل های شکسته خوشتر است. اینک من آن «منکسری که به سمت تو آمده با دستهای پرنیازی که گذشت طلب میکند، با نگاه شرمندهای که آمرزش میخواهد، با کولهبار بستهای از عشق که گریزان از هرجا پناه تو را میخواهد!
الهی من به آنچه کردهام معترضم و حتی میدانم گناهانم نشانی بر من گذاشتهاند که جایی پناهم نمیدهند و قسم به لطف تو که بیپناهان را تنها بارگاه عفو و رحمت توست که پناه میدهد.
پس ای مهربان، اینک بندهای را بنگر که زیرباران تو به تمام دلش شسته گشته است و با دلی نمناک و با کولهباری پر از شکسته دلی هر کجا رفته است، در هر کس را زده است پاسخش ندادهاند فقط توانسته استبه نشانی فطرت بارگاه رحمت تو را بیابد. پس به وسیله سوز دل در میزند و با آه اشک، صاحبخانه را میجوید، درمیگشایی؟
وقتی تو در بگشایی من فقط میگویم، خیس باران توبهام، از سرمای دگرگونی میلرزم، هر کجا رفتم در به رویم نگشودند، پناهم ندادند. گرمای مهر تو را میخواهم در حالی که عذرخواه و پریشانم.
ای صاحب رحمت!عذر تقصیرات مرا بپذیر، به سختی حالم ترحم کن و بند اندوه از دلم بگشا که من دراین سرمای غفلت چیزی ندارم جز زبان عذرخواهی و شرم !
گویندبه دلشکستگان نزدیک است
مانیزدلشکسته داریم ای دوست!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|